تبليغاتX
لحظه های رنگین من
لحظه های رنگین من
...
قالب وبلاگ
سلام دوستای گلم

دیروز آخرین سکانس های نقشم فیلمبرداری شد و من کارم تموم شداما بخاطر مواد گریم و استرس صورتم ۲تا جوش زده!

این روزها همش با جیگیلی درگیری لفظی داشتم بخاطر اینکه مجبور بودم از

تمرینای تئاتر بزنم برم سر فیلمبرداری البته بهش حق میدم چون یکی دو هفته دیگه بازبینی

داریم واسه جشنواره فجر امیدوارم تمدیدش کنن

جیگیلی همش بهم غر میزنه که عقب افتادی و باید جبران کنی و سعی کنی به بقیه برسیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

این روزها یا ناراحت بوده یا عصبانی میگه:دوست ندارم بری سر فیلم و...!میگه:از محیطش خوشم نمیاد!

میدونم دوست داره من فقط با خودش کار کنم و بازیگر خودش باشماما وقتی

اینجوری میگه من خیلی دلخور میشم فکر میکنم بهم اعتماد نداره یا شاید هم به عشقم ایمان نداره!اتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اما من دلم میخواد تو هر دوتا زمینه پیشرفت داشته باشم نه فقط صرفا تئاترچیکار کنم؟

یه بنده خدایی میگفت:میترسه از دستت بده میترسه یه نفر بهتر از اون پیدا بشه تنهاش بذاری!

اما من دختر هوسبازی نیستم که چشم بره دنبال یه مرد دیگه من خییییییییییلللللللیییییییی

دوسش دارم و به چشم من جیگیلی بهترینه!

پ ن:چیکار کنم این ۲تا جوش نیست ونابود بشن؟

بعد نوشت:چیکار کنم؟ به نظرتون دیگه واسه بازی توی فیلم نرم؟

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 12:0 ] [ عاطفه ] [ ]
سلام دوستان خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

الان که دارم این پست رو میذارم سرشار از انرژی ام چرا؟چون سرچشمه این انرژی آقای

پورمخبرهو من این انرژی مثبت رو از ایشون گرفتم

بس که این پیرمرد نازنینه همش برامون آواز میخوند و ادای تار زدن در میاورد و آخر آوازش میگفت:دیلای رای رالا لای لای

وای که چقدر از دستش خندیدم

۷۴سالشه برداشتهامون به ۱۰-۱۵تا میرسید پیرمرد نازنین حرکت میکرد بعد یهو دیالوگش یادش

میرفت یا قروقاطی میگفت یا تپق میزد! الهی من قربونش برمهمین الانم داره هنر میکنه با

این سن و سال بازیگری میکنه من که به این سن نمیرسم اما اگر هم برسم عمرا بتونم مثه این سرزنده باشم

سر فیلمبرداری همش قربون صدقه اش میرفتم قبلا عاشقش بودم حالا عاشقتر شدم!

من بابا بزرگ ندارم کاش پدربزرگ من بود

وقتی کسی میخواست باهاش عکس بگیره چشماشو گرد میکرد تصورشو بکنین این پیرمرد

نحیف با چشمهای گرد شده عکساش خود طنز بود

زمان استراحت یا چرت میزد یا خاطره تعریف میکرد و گهگاهی هم یه پک کوچولو از سیگار

دوستان میگرفت!

وقتی باهاش روبرو شدم تمام استرسم نیست ونابود شد بس که خوب بود هرچی از خوبیش

بگم کم گفتم باید باهاش برخورد داشته باشین تا بفهمین من چی میگم

راستی همون شب هم جیگیلی نازمو خرید منم باهاش آشتی کردم!

خدانکنه ما دخترا بفهمیم یه مرد عاشقمونه دیگه افاده ها میشه طبق طبق!

البته جسارت نشه من با خودم بودم

من که ازبس واسه جیگیلی ناز میارم بهم میگه: شورشو درآوردی خب چیکار کنم؟! دست

خودم نیست وقتی نازمو میخره خوشم میاد خیلی حال میکنمشما اینجوری نیستین؟!

حتی بعضی وقتها الکی الکی باهاش قهر میکنمو براش عشوه میام تا بیاد طرفم

فکر کنم خودش هم فهمیده من مرض دارم واسه همینم بعضی وقتها واسه اینکه لج منو دربیاره

بهم محل نمیذاره بعد من کم میارم خودم میرم طرفش!

شاید بگین یه تخته ام کمه اما خودم اینو میدونم به قول خدابیامرز قدیمیها:هنرمندا یه تختشون کمه!

البته من هنر هم نیستم چه برسه به مندش!چی گفتم؟!

چرت و پرت هم زیاد میگم بیخیال!

الان بهتره برم چون ممکنه حوصلتون سر بره!

بووووس بووووس

بای بای

 

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 11:32 ] [ عاطفه ] [ ]
سلام

امروز هم ناراحتم هم خوشحال

ناراحت واسه اینکه دیشب با جیگیلی دعوام شد

خوشحال واسه اینکه دارم میرم سر فیلمبرداری

قراره با آقای پور مخبر همبازی باشم من عاشق این پیرمرد هستم خیلی سرزنده و باحالهمگه نه؟!

قراره نقش دخترش رو داشته باشم الان که دارم این پست رو میذازم ساعت۱۱:۳۰ هستش و ساعت۱۶

باید برم واسه اولین سکانس نقشم که جلسه خواستگاریه!چشم جیگیلی روشن

الان باید برم هنوز دیالوگهامو حفظ نکردم

خیلی استرس دارم برام دعا کنید خوب بازی کنم.

خدافظی

 

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 11:30 ] [ عاطفه ] [ ]
درود بر شما

توی پست قبلی یادم رفت یکسری چیزهارو بنویسم بالاخره ۲سال گذشته منم که پیر شدم و آلزایمر دارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۵-۴ روز قبل از اینکه جیگیل ازم خواستگاری کنه من از طرف ‌آجی جونم با یه آقا مهندس به اسم

سعید آشنا شدم دومین جلسه دیدار که رفتیم واسه صحبت کردن آقا سعید یک دل نه صد دل

عاشق بنده حقیر شدن و گفتن:تو همونی هستی که من سالها دنبالش بودم من میخوام با

خانواده ام بیام خواستگاری!منم گفتم:نخیر الان زوده!

سیریشی بود واسه خوذش یکسر زنگ میزد که دلم برات تنگ شده و...!منم کلافه میشدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

البته ناگفته نماند که سعید یه جورایی با معیارهای من جور درمیومد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اما از صداش و  همچنین سیریش بودنش خوشم نمیومد!

وقتی جیگیلی ازم خواستگاری کرد موندم سر ۲راهی شاید باورتون نشه اما شبها خوابم نمیبرد

بس که فکر میکردم که کدوم یکیو انتخاب کنم از  ۲طرف تحت فشار بودم دلم میخواست

سر به بیابون بذارم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتا اینکه یه شب عموی خدا بیامرزم اومد به خوابمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 و اسم جیگیلی رو برد لبخندی زد و ازم دور شد که من بیدار شدم انگار کار خدا بود تا انتخاب

درست رو نشونم بده!خیلی دوستت دارم خدا جون!

 صبح فرداش به سعید زنگ زدم که من جوابم منفیه و ازم دلیل قانع کننده خواست خب منم

بهش حقیقت رو گفتم که:فلانی ازم خواستگاری کرده و منم دوسش دارم و میخوام با اون ازدواج

کنم و گفتم تو هم پسر خوبی بودی اما قسمت ما بهم نیست و براش آرزوی خوشبختی کردم!

و بعداز این قرارها با جیگیلی گذاشته شد برای خواستگاری رسمی!

الان ۲سال از نامزدیم باهاش میگذره و ما روزبه روز عاشقتر میشیم برامون دعا کنید تا این

عشق بعداز ازدواج هم پایدار باشه آخه میترسم این عشق بعداز این دوران تموم بشه !

انشالله بهار ۹۱ عروسیمه!

برام دعا کنید

خدافظی

پ ن:من خواب زیاد میبینم شما به دل نگیرین 

 

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 11:59 ] [ عاطفه ] [ ]
سلام  به دخملهای

خب جونم براتون بگه که من توی گروه موندگار شدم یه وقتهایی قلقلکم میشد که خوابم رو

براش تعریف کنم آخرش دلو زدم به دریا و بهش گفتم و اون فقط به یه لبخند و  گفتن جالبه بسنده کرد و روشو کرد اونور منم خورد تو ذوقم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدپشت سرش اداشو درآوردم  ازخودراضی

آقا خواهری که شما باشی همینطور که توی تمرینها جون میکندم گهگاهی این آقا میومد دم

گوشم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدیواش جوری که بقیه متوجه نشن بهم آفرین میگفت و تشویقم میکردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمنم از

خوشحالی بال درمیاوردم و به خودم امیدوار میشدم که میتونم بازیگری رو ادامه بدم (چون یه

مدت از خودم خیلی ناامید شده بودم همون وقتهایی که خلاقیتم گل نمیکرد و میخواست منو از گروه بندازه بیرون)!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از تشویقها که بگذریم میدیدم گاهی از استایل بدنم هم تعریف میکرد و میگفت:بدن نرمی داری تو

فقط بدرد همین شیوه میخوری! من دیگه کم کم داشتم بهش شک میکردم!

بچه ها سر تمرین چای و هله هوله میاوردن ای بابا عجب گیری کردما خودش واسه من

چایی میریخت و زمان آنتراک برام میاورد و میداد دستم و زل میزد توی چشهام من خجالت

میکشیدم اما گاهی واقعا دوست داشتم منم بهش خیره بشم آخه خیلی چشماش ناز بود و

به قول معروف سگ داشتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بچه ها هم چپ چپ منو نگاه میکردن تقصیر من چی بود؟!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدخصوصا یه

دختره بود به اسم مریم اون خیلی از این مرد جوون خوشش میومد و همیشه به من تیکه

مینداخت یا میرفت رک و پوست کنده بهش میگفت:اینقدر به عاطی نگاه نکنید ما روی شما تعصب داریم

از جزئیات بگذریم نزدیک اجرامون بود وقتی همه بچه ها داشتن میرفتن بهم گفت:شما وایسین

باهاتون کار دارم منو میگین همون لحظه قلبم داشت میومد تو دهنم و استرس زیاد واسه

اینکه شاید بخواد منو از گروه اخراج کنه اما نه قضیه یه چیز دیگه بود فکر کنم خودتون حدس

زدین قضیه چی بود! دوستی؟ نه خواستگاری بود!!!

اون رک و راست و بی مقدمه:عاطفه دوستت دارم با من ازدواج میکنی!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:

تمام احساسها اون لحظه یکجا اومد سراغم! خندیدم بعد عصبانی شدم بعد خجالت کشیدم بعد

قند توی دلم آب شد اصلا یه وضعی!

گیج بودم که کدوم احساسم واقعیه و چه واکنشی باید نشون بدم و چی باید بگم!

منم  که یه آدم صادق نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:منم دوست دارم اما باید با مادرپدرم

حرف بزنم و نظرشونو جویا شم!

اون:

چه احساس قشنگی داشتم اون شب

آخه توی زندگیم مردهایی میومدن که فقط یا اونا دوسم داشتن یا من دوسشون داشتم همش

عشق یکطرفه رو تجربه کرده بودم اما اینبار با همیشه فرق داشت یه احساس عجیبی داشتم

که قابل وصف نیست!

با خودم گفتم:چه جالب کارگردان عاشق بازیگرش شده!

تا دم در خونمون روی زمین نبودم توی ابرها بودم !

خلاصه میکنم به خانوادم ماجرارو گفتم و اونها هم گفتند بیاد خواستگاری اونم با خانواده

متشخصش اومدن خونمون تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو جواب مثبت رو فرداش گرفتن و هفته بعد هم جشن

نامزدیم برپا شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و من شدم نازمد کارگردانم و هم گروهیهام و بقیه

دخترهای گروههای دیگه از حسودی ترکیدن پاچیدن به سقف و درودیوار!

شاید باور نکنید تا ۱سال بعداز نامزدیم با یکی از اون دخترایی که عاشق جیگیلی بود درگیری

داشتم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد هربار برام یه گربه ای میرقصوند منم حالشو میگرفتم تا دست از

سر جیگیلی برداره آخرش هم پیروز شدم !تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تا حالا واسه مرد زندگیتون جنگیدین؟؟؟

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 11:56 ] [ عاطفه ] [ ]

 

                                             

              

 

...اومد نزدیک که بغلم کنه با صدای دوستم از خواب بیدار شدم که میگفت:پاشو عاطی کلاس دیر میشه!

من:

این خواب همیشه به یادم موند خصوصا چهره اون مرد!

درسم رو به اتمام بود و من باید پایان نامه امو تحویل میدادم یکی از استادامون گفت واسه

تحقیقات برو فلان جا پیش فلان کس!

منم رفتم فلان جا دفتر فلان کس طبقه ۲ بود داشتم از پله ها میرفتم بالا تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه با خودم

گفتم اینجا چقدر برام آشناست رسیدم به اتاق کار اون شخص در زدم رفتم تو یه مرد نشسته

بود و سرش پایین بود  گفتم:ببخشید شما فلانی هستین؟ سرشو آورد بالا و من

گفتم:نهههههههههههههه!!!!!!!!

بعد همینجور مثه مجسمه ابولهول خیره شدم بهش و چشم از چشماش برنداشتم

همون مردی بود که من توی خواب دیده بودمشتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد خوابم مثه یه فیلم از جلو چشم رد

شد و مثه تو فیلمها اون همش میگفت حالتون خوبه اما من قدرت جواب دادن نداشتم و زبونم از

تعجب بند اومده بود فقط بهش گفتم: باورم نمیشه؟ گفت:چی؟ من:هیچی!

با کمک اون تحقیقاتم به پایان رسید و برگشتم دانشگاه تا ارائه اش بدم درسم تموم شد و من

رفتم پیش اون مرد و گفتم من میخوام کار کنم کمکم میکنید؟ منو فرستاد پیش یه نفر و من

شدم دستیار کارگردان اون یه نفر!

اما من کلا از کارگردانی خوشم نمیومد تا اینکه یه پسر جوون که اکثرا کلاه سرش میکرد و من ازش خوشم نمیومد (چون نگاهش سیریش بود)! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيداز طرف اون مرد محترم

واسطه شد تا من برم توی گروهشون و بازیگر کارشون بشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو چون شیوه کارشون

فقط بر اساس بدن و حرکت بود وتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد نیاز به خلاقیت زیادی داشت تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمن جون کندم تا

بتونم توی گروهشون بمونم ۲/۳بار هم میخواست منو شوت کنه بیرون تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اما هر روز واسه کار ایده جدید آوردم تا بهم و کارم اعتماد کرد و بهم امیدوار شد و من شدم عضو

ثابت گروهشون!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلیا از اون گروه رفتن چون کشش نداشتن و براشون اون شیوه سخت بود ما حدود۱۴ نفر بودیم

الان فقط ۳نفر هستیم!

باقیش واسه بعد 

فعلا خدافظ

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 12:11 ] [ عاطفه ] [ ]
سلام به دوستانی که از طریق دوستان باهاشون دوست شدم و قراره از طریق این دوستان با دوستان دیگری هم دوست بشم

بدون مقدمه چینی و ...بریم سر اصل مطلب!

ترم سوم بودم که یه شب خواب خیلی توپی دیدم از اون خوابها که احساس میکنی توی واقعیت داره اتفاق میافته

خواب دیدم روی صحنه آمفی تئاتر هستم با این تفاوت که صحنه یه گلستان یا یه باغ بزرگ بود  با

گلهای خوشبو ودرختهای بید مجنون که راه پله های مارپیچی هم به بالا داشت من یه لباس

سفید پوشیده بودم و از اینور میدوئیدم اونور تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو از پله ها بالا میرفتم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واسه خودم حالی میکردم که

یهوو دیدم یه مرد جوون با چشمهای سبزآبی و موهای نسبتا جو گندمی بهم نزدیک میشه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و

انگار سالها یود که میشناختمش شروع کرد به راهنمایی من که از کدوم مسیرها برم تا لذت

بیشتری توی ایت باغ ببرم بعدش اومد بهم یه جفت کفش سفید داد که پام کنم منم پام کردم مثه سیندرلا

بعد بهم لبخند زد و اومد نزدیک که بغلم کنه ...!

ادامه در پست بعد فعلا باید برم

خدافظی

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 13:11 ] [ عاطفه ] [ ]

                      



بعداز دادوبیداد خانم مسئول نصیحت کردناش شروع شد که: تو تازه واردی و بچه هارو

نمیشناسی و نباید از این کارها بکنی و... منم زیاد حرفاشو جدی نگرفتم تا اینکه فرداش

متوجه شدم دختره رفته شکایت کرده و میخواستن برام کمیته انضباتی خوابگاه راه بندازن بی جنبه ها!

که البته عفو خوردم!

اما این وسط من تو خماری موندم با اینکه کسی منو ندیده بود و آثار جرم به جا نذاشته بودم

اون بی جنبه از کجا فهمیده بود اون هیولایی که جلوش ظاهر شده من بودم و اینکه چه

کسی مخفیگاه منو(wc) لو داده!

کم کم متوجه شدم اون شخص کسی نبوده جزء هم اتاقی خودم چون یکبار دیگه هم که

سر جلسه امتحان تقلب کرده بودم رفته بود زیرآب منو زده بود و استاد هم منو انداخت! و این

مسائل رو از سمت یکی از دوستای خوبم متوجه شدم!

این شد که من اتاقم رو تغییر دادم تا دیگه با چنین موجودی زندگی نکنم آدم فروشی بود واسه خودش!!!

رفتم توی اتاقی که ۲نفرشون علاقه زیادی به فال و رمالی و ارواح و... داشتنخب منم که

آسکاریس داشتم بهشون گفتم: من با یه جن در ارتباطم و بلدم که روح احظار کنم!

بدبختا باورشون شده بود بهم گفتن: واقعا؟فکرشو میکردیم آخه تو نگاه عجیب و رفتار مرموزی داری!

گفتم: آره این بخاطر ارتباطم با جن هاست!

شبها براشون روح احظار میکردم و اطلاعاتی به نسبت درست بهشون میدادم و واقعنی

باورشون شده بود که من اینکاره ام البته ناگفته نماند که کم کم خودمم باورم شده بود که این

قدرت رو دارم !

کم کم از خودم میترسیدم آخه راستشو بخواین وقتی به کسی زیاد نگاه میکردم میتونستم

ذهنشو بخونم دروغ نمیگما به جون جیگیلی راست میگم و این باعث شد دیگه به

کسی زیاد نگاه نکنم اوایل این مسئله رو به کسی نگفتم تا اینکه فرجه ها رفتم خونه انگار

دروغهای من داشت به حقیقت تبدیل میشد چون: دیدم که یه شخص نامرئی شاید یه جن سربه

سرم میذاره مثلا دستشو میزد به دستم چراغ اتاقم خاموش بود روشن میشد و یا شبها پتورو

از روم میکشید پایین یعنی به طرف پاهام یه بار هم همزاد بابامو دیدم توی خونمون همه فکر

میکردن من دیوونه شدم!

اینقدر ترسیده بودم که به خدا میگفتم: خدایا غلط کردم اذیت کردم خدا جون نجاتم بده!

یه مدت با این مسائل درگیر بودم و از اون روزها به بعد ساکت و آروم شدم چون خیلی دختر

پرسروصدا و خوش خنده ای بودم که توی خوابکاه همیشه ازم شکایت میکردن و من مجبور

میشدم به طبقات بالا نقل مکان کنم! 

خیلی طول نکشید که با دختری به اسم معصومه آشنا شدم فوق العاده بود!

همه اسرارم رو بهش گفتم و میدونید بهم چی گفت؟ گفت:عاطفه من اون جن رو که یه جورایی

باهاش در ارتباطی رو دیدم و برام توصیفش کرد که نمیتونم بهتون بگم!!!

از ترس زدم زیر گریه که چرا من اینجوری شدم!

دوره عجیبی بود! ترم ۲ یکی از استادامون درویش بود و یک ماه بعداز سر کلاساش نشستن

فهمیدم ذهن خوانی میکنه و من دیگه برای سوالاتم دست بالا نمیبردم بلکه با ذهنم ازش

سوال میکردم و اون با صدای زبان جسم جوابمو میداد! احساس کردم میتونم بهش اعتماد

کنم و ماجرای خودمو بهش بگم.

یه شب دم در دانشگاه دیدمش با معصومه رفتیم طرفش و من داستانمو گفتم و گفت:نه

همچین چیزی نیست! گفتم: هست! گفت:نیست !از من اصرار از اون انکار حتی معصومه هم

بهش گفت :چرا استاد هست منم دیدمش که برگشت طرف معصومه و بهش گفت:واسه تو

طبیعیه تو حتی روح امامها رو هم تا ۲سال پیش میدیدی ! منو میگین کپ کردم گفتم:خدایا منو

کجا آوردی؟! اینا کین؟!  اصلا خود من کی ام؟!

اون شب گذشت و اتفاق مهمی که افتاد این بود که من از اون شب به بعد دیگه هرگز از سمت

شخص نامرئی اذیت نشدم و دیگه نتونستم ذهن کسی رو بخونم.

 خدافظی

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 11:47 ] [ عاطفه ] [ ]

                          

سال ۸۴ وارد دانشگاه شدم ۲هفته از ورودم نگذشته بود که از اینو اون میشنیدم خوابگاهمون

جن داره و داستانها و دروغهای زیادی به خصوص از ترم بالاییها میشنیدم! 

منم که کمی تا قسمتی ابری شیطنت داشتم از همون روزهای ورودم خلاقیت به خرج دادم

که برم بچه های خوابگاه رو بخصوص همونهایی که از ارواح و اجنه حرف میزدن رو بترسونم!

دبیرستان نقاشی خونده بودم و چونکه هنوز به رنگهای گواش و... وابستگی داشتم همراه خودم

آورده بودمشون دانشگاه! وقتی که خاموشی رو زدن  شروع کردم صورتمو با رنگها و سایه ها

به گریم کردن بیشتر شبیه خون آشام شدم تا جن! موهای بلندی داشتم کمی آشفتشون

کردم  توی صورتم و یه چادر مشکی هم از گردن پیچیدم دورم !صبر کردم تا ساعت به ۱۲ نزدیک

بشه و مسئول خوابگاه بخوابه!

حالا دیگه وقتش بود آرومو بی صدا با پای برهنه رفتم طبقه بالا پاورچین پاورچین رفتم دم در 

اتاق یکی از اون ترم بالاییها جوری که اگر درو باز میکرد کاملا روبروی صورت من قرار میگرفت

آروم در زدم گفت کیه؟جواب ندادم گفت:ایدا تویی؟بیا توو در بازه.

منم ساکت بودم و فقط آروم در میزدم  درو باز کرد و من با صدایی شبیه فیلم جنگیر سلام کردم

و بیچاره شدم چون دختره یه جیغ بلند زد و از حال رفت منم بدون اینکه کمکش

کنم مثه میگ میگ پریدم توی اتاقم که مبادا کسی بفهمه من بودم و از اونجایی که صدای جیغ

گوشخراشش به پایین رسیده بود همسایه هاش ومسئول خوابگاه بیدار شده بودن و

با جستجوهای ایشان(مسئول خوابکاه) متوجه دلیل آلودگی صدا در خوابگاه شده بود  و مثل یک

کاراگاه شروع به تحقیقات کرد تا عامل جنایت رو پیدا کنه

پریدم توی wc تا تحقیقات گسترده اش تموم بشه و من از اون مکان با رایحه دل انگیزش بیام

بیرون که یهوووو صدای کاراگاه رو شنیدم میگه:عاطفه خانوم بیاین بیرون!

خب منم که مثه دزدا راهی به پشت بوم نداشتم که در برم در نتیجه  اومدم بیرون که کاراگاه

دستشو گذاشت رو قلبشو گفت:بسم الله!

منم نمیدونستم از قیافه رنگ پریده اون بخندم یا مظلوم نمایی کنم پس صلاح دونستم که

از شخص شخیصش عذرخواهی کنم و برم براش آب قند درست کنم!که شروع کرد سرم

جیغ ویغ کردن و ...! 

ادامه این خاطره و ماجراهای بعد از این اتفاق در پست بعدی!  خدافظی

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 11:53 ] [ عاطفه ] [ ]
سلام به دوستانی که قراره تازه باهاشون آشنا بشم !سلام سلاااااام همگی سلاااااااام

دوستانی از هر شهرودیاری با هر سن و سالی با هر شکل و شمایلی و با هر خلق و خویی.   

 

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 10:6 ] [ عاطفه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من"عاطفه" متولد 1366 فارغ التحصیل کارگردانی و بازیگری تئاتر هستم. سال88 با(جیگیلی)کارگردانم نازمد کردم ! شاید اینجا از هر دری سخن بگم(بودن یا نبودن مسئله این است)!
آرشيو مطالب
امکانات وب


جاوا اسكریپت